citytomb

ورود | عضویت
حضرت یوسف

حضرت یوسف

|عرب
تولد : 1600 ق.م
متولد سال 1600 ق.م، کنعان، پیامبر.شخصیت‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیل و نیز از پیامبرانی‌است که درقرآن نامش ذکر شده‌است. یهودیان، مسیحیان و مسلمانان معتقد به پیامبری یوسف هستند.
+0نظر
  • زندگی نامه
  • بررسی شما
در صوزتی که در صحت اطلاعات زیر مشکلی وجود دارد یا مطالب تکمیلی راجع به مشاهیر دارید، برای ما ارسال نمایید .



تاريخ تولد، محل تولد، هنگام تولد:

حدود سال های 1600 پیش از میلاد مسیح در سرزمین کنعان به دنیا آمد.

پدر: یعقوب
مادر:راحیل
برادر: ابن یامین که همان بنیامین است، یهودا، یساخر، لاوی، حادیه، ازیر، شمعون، زبولون، نفتالی، رولین، دانهخواهر
همسر:-
فرزندان:-

مشخصات فردی:

به خاطر علو نفس و صفاى روح و خصایص حمیده و پسندیده اى که داشت واله و شیداى پروردگار بود، و از اینها گذشته داراى جمالى بدیع بود آنچنان که عقل هر بیننده را مدهوش و خیره مى ساخت.

دوران زندگي:

یوسِف (به عبری: יוֹסֵף) (به معنی «او می‌افزاید») از شخصیت‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیل و نیز از پیامبرانی‌است که درقرآن نامش ذکر شده‌است. یهودیان، مسیحیان و مسلمانان معتقد به پیامبری یوسف هستند. بر اساس سفر پیدایش در تورات، یوسف یازدهمین پسر یعقوب و نخستین پسر او از راحیل بود.

محبوبیت یوسف:

محبوبیت یوسف در نزد یعقوب بیشتر از دیگر برادرانش بود، و به همین سبب یعقوب قبای رنگارنگی برای یوسف ساخت.خداوند متعال مشیتش بر این تعلق گرفت که نعمت خود را بر وى تمام کند و او را علم و حکم و عزّت و سلطنت دهد، و بوسیله او قدر آل یعقوب را بالا ببرد، و لذا در همان کودکى از راه رویا او را به چنین آینده درخشان بشارت داد، بدین صورت که وى در خواب دید یازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاک افتادند و او را سجده کردند، این خواب خود را براى پدر نقل کرد، پدر او را سفارش کرد که مبادا خواب خود را براى برادران نقل کنى، زیرا که اگر نقل کنى بر تو حسد مى ورزند. آنگاه خواب او را تعبیر کرد به اینکه بزودى خدا تو را برمى گزیند، و از تاویل احادیث به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر آل یعقوب تمام مى کند، آنچنانکه بر پدران تو ابراهیم و اسحاق تمام کرد. این رویا همواره در نظر یوسف بود، و تمامى دل او را به خود مشغول کرده بود و همواره دلش به سوى محبت پروردگارش پر مى زد،

حسادت برادران:

یعقوب به خاطر این صورت زیبا و آن سیرت زیباترش او را بى نهایت دوست مى داشت، و حتى یک ساعت از او جدا نمى شد، این معنا بر برادران بزرگترش گران مى آمد و حسد ایشان را برمى انگیخت، تا آنکه دور هم جمع شدند و درباره کار او با هم به مشورت پرداختند، یکى مى گفت باید او را کشت، یکى مى گفت باید او را در سرزمین دورى انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد، آنگاه بعداً توبه کرد و از صالحان شد.

درچاه انداختن یوسف:

در آخر رایشان بر پیشنهاد یکى از ایشان متفق شد که گفته بود: باید او را در چاهى بیفکنیم تا کاروانیانى که از چاه هاى سر راه آب مى کشند او را یافته و با خود ببرند.بعد از آنکه بر این پیشنهاد تصمیم گرفتند، به دیدار پدر رفته با او در این باره گفتگو کردند، که فردا یوسف را با ما بفرست تا در صحرا از میوه هاى صحرائى بخورد و بازى کند و ما او را محافظت مى کنیم. پدر در آغاز راضى نشد و چنین عذر آورد که من مى ترسم گرگ او را بخورد، از فرزندان اصرار و از او انکار؛ تا در آخر راضیش کرده یوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههاى گوسفندان برده بعد از آنکه پیراهنش را از تنش بیرون آوردند در چاهش انداختند.آنگاه پیراهنش را با خون دروغین آلوده کرده نزد پدر آورده گریه کنان گفتند: ما رفته بودیم با هم مسابقه بگذاریم، و یوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بودیم، وقتى برگشتیم دیدیم گرگ او را خورده است، و این پیراهن به خون آلوده اوست.

حزن واندوه حضرت یعقوب:

یعقوب به گریه درآمد و گفت: چنین نیست، بلکه نفس شما امرى را بر شما تسویل کرده و شما را فریب داده، ناگزیر صبرى جمیل پیش مى گیرم و خدا هم بر آنچه شما توصیف مى کنید مستعان و یاور است. این مطالب را جز از راه فراست خدادادى نفهمیده بود، خداوند در دل او انداخت که مطلب از چه قرار است.یعقوب همواره براى یوسف اشک مى ریخت و بهیچ چیز دلش تسلى نمى یافت، تا آنکه دیدگانش از شدت حزن و فرو بردن اندوه نابینا گردید.فرزندان یعقوب مراقب چاه بودند تا ببینند چه بر سر یوسف مى آید، تا آن که کاروانى بر سر چاه آمده مامور سقایت خود را روانه کردند تا از چاه آب بکشد، وقتى دلو خود را به قعر چاه سرازیر کرد، یوسف خود را به دلو بند کرده از چاه بیرون آمد.

فروختن برادر به کاروانیان:

کاروانیان فریاد خوشحالیشان بلند شد، که ناگهان فرزندان یعقوب نزدیکشان آمدند و ادعا کردند که این بچه برده ایشانست، و آنگاه بناى معامله را گذاشته به بهاى چند درهم اندک فروختند.

خریداری حضرت یوسف توسط عزیز مصر:

کاروانیان، یوسف را با خود به مصر برده در معرض فروشش گذاشتند، عزیز مصر او را خریدارى نموده به خانه برد و به همسرش ‍ سفارش کرد تا او را گرامى بدارد، شاید به دردشان بخورد و یا او را فرزند خوانده خود کنند، همه این سفارشات بخاطر جمال بدیع و بى مثال او و آثار جلال و صفاى روحى بود که از جبین او مشاهده مى کرد.یوسف در خانه عزیز غرق در عزّت و عیش روزگار مى گذراند، و این خود اولین عنایت لطیف و سرپرستى بى مانندى بود که از خداى تعالى نسبت به وى بروز کرد.

حضرت یوسف درقصر:

چون برادرانش خواستند تا بوسیله به چاه انداختن و فروختن، او را از زندگى خوش و آغوش پدر و عزّت و ناز او محروم سازند، و یادش را از دلها ببرند، ولى خداوند نه او را از یاد پدر برد و نه مزیت زندگى را از او گرفت، بلکه بجاى آن زندگى بدوى و ابتدایى که از خیمه و چادر مویین داشت، قصرى سلطنتى و زندگى مترقى و متمدن و شهرى روزیش کرد، بعکس همان نقشه اى که ایشان براى ذلت و خوارى او کشیده بودند او را عزیز و محترم ساخت، رفتار خداوند با یوسف از اول تا آخر در مسیر همه حوادث به همین منوال جریان یافت. یوسف در خانه عزیز در گواراترین عیش، زندگى مى کرد، تا بزرگ شد و به حد رشد رسید و بطور دوام نفسش رو به پاکى و تزکیه، و قلبش رو به صفا مى گذاشت، و به یاد خدا مشغول بود، تا در محبت خداوند به حد ولع یعنى مافوق عشق رسید و خود را براى خدا خالص گردانید، کارش به جایى رسید که دیگر همّى جز خدا نداشت، خدایش هم او را برگزیده و خالص براى خودش کرد، علم و حکمتش ارزانى داشت.

عاشق شدن همسر عزیزمصر :

آرى رفتار خدا با نیکوکاران چنین است.پدر همین موقع بود که همسر عزیز دچار عشق او گردید، و محبت به او تا اعماق دلش راه پیدا کرد، ناگزیرش ساخت تا با او بناى مراوده را بگذارد، بناچار روزى همه درها را بسته او را به خود خواند و گفت (هیت لک ) یوسف از اجابتش سرباز زد، و به عصمت الهى اعتصام جسته گفت (معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى انه لا یفلح الظالمون )، زلیخا او را تعقیب کرده هر یک براى رسیدن به در از دیگرى پیشى گرفتند، تا دست همسر عزیز به پیراهن او بند شد و از بیرون شدنش جلوگیرى کرد، و در نتیجه پیراهن یوسف از عقب پاره شد.

تهمت زدن حضرت یوسف(ع):

در همین هنگام به عزیز برخوردند که پشت در ایستاده بود، همسر او یوسف را متهم کرد به اینکه نسبت به وى قصد سوء کرده، یوسف انکار کرد، در همین موقع عنایت الهى او را دریافت، کودکى که در همان میان در گهواره بود به برائت و پاکى یوسف گواهى داد، و بدین وسیله خدا او را تبرئه کرد.بعد از این جریان عشق همسر عزیز روز بروز انتشار بیشترى مى یافت،تا آنکه جریان با زندانى شدن وى خاتمه یافت.همسر عزیز خواست تا با زندانى کردن یوسف او را به اصطلاح تادیب نموده مجبورش سازد تا او را در آنچه که مى خواهد اجابت کند، عزیز هم از زندانى کردن وى مى خواست تا سر و صدا و اراجیفى که درباره او انتشار یافته و آبروى او و خاندان او و وجهه اش را لکه دار ساخته خاموش کند.

به زندان رفتن حضرت یوسف:

یوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نیز وارد زندان شدند. یکى از ایشان به وى گفت: در خواب دیده که آب انگور مى فشارد و شراب مى سازد. دیگرى گفت: در خواب دیده که بالاى سر خود نان حمل مى کند و مرغها از آن نان مى خورند، و از وى درخواست کردند که تاویل رویاى ایشانرا بگوید.

تعبیر خواب حضرت یوسف (ع):

حضرت یوسف (ع) رویاى اولى را چنین تعبیر کرد که وى بزودى از زندان رها شده سمت پیاله گردانى دربار را اشغال خواهد کرد، و در تعبیر رویاى دومى چنین گفت که بزودى به دار آویخته گشته مرغها از سرش مى خورند. و همینطور هم شد که آن جناب فرموده بود، در ضمن یوسف به آن کس که نجات یافتنى بود در موقع بیرون شدنش از زندان گفت مرا نزد صاحبت بیاد آر، شیطان این سفارش را از یاد او برد، در نتیجه یوسف سالى چند در زندان بماند.

تعبیر خواب پادشاه:

بعد از این چند سال پادشاه خواب هولناکى دید و آنرا براى کرسى نشینان خود بازگو کرد تا شاید تعبیرش کنند، و آن خواب چنین بود که گفت: «در خواب مى بینم که هفت گاو چاق، طعمه هفت گاو لاغر مى شوند، و هفت سنبله سبز و سنبله هاى دیگر خشکیده، هان اى کرسى نشینان نظر خود را در رویاى من بگوئید، اگر تعبیر خواب مى دانید».گفتند این خواب آشفته است و ما داناى به تعبیر خوابهاى آشفته نیستیم. در این موقع بود که ساقى شاه به یاد یوسف و تعبیرى که او از خواب وى کرده بود افتاد، و جریان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا بزندان رفته از یوسف تعبیر خواب وى را بپرسد، او نیز اجازه داده به نزد یوسف روانه اش ساخت.وقتى ساقى نزد یوسف آمده تعبیر خواب شاه را خواست، و گفت که همه مردم منتظرند پرده از این راز برداشته شود، یوسف در جوابش گفت هفت سال پى در پى کشت و زرع نموده آنچه درو مى کنید در سنبله اش مى گذارید، مگر مقدار اندکى که مى خورید، آنگاه هفت سال دیگر بعد از آن مى آید که قحطی می شود، سپس بعد از این هفت سال، سالى فرا مى رسد که از قحطى نجات یافته از میوه ها و غلات بهره مند مى گردید.

دستور آزادی حضرت یوسف:

شاه وقتى این تعبیر را شنید حالتى آمیخته از تعجب و مسرت به وى دست داد، و دستور آزادیش را صادر نموده گفت تا احضارش ‍ کنند.لیکن وقتى مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست یوسف را بیرون آورد، او از بیرون شدن امتناع ورزید و فرمود بیرون نمى آیم مگر بعد از آنکه شاه ماجراى میان من و زنان مصر را تحقیق نموده میان من و ایشان حکم کند.

برائت حضرت یوسف درمیان احضار:

شاه تمامى زنانى که در جریان یوسف دست داشتند احضار نموده و درباره او با ایشان به گفتگو پرداخت، همگى به برائت ساحت او از جمیع آن تهمت ها متفق گشته به یک صدا گفتند خدا منزّه است که ما از او هیچ سابقه سویى نداریم، در اینجا همسر عزیز گفت:« دیگر حق آشکارا شد، و ناگزیرم بگویم همه فتنه ها زیر سر من بود، من عاشق او شده و با او بناى مراوده را گذاردم، او از راستگویان است». پادشاه امر او را بسیار عظیم دید، و علم و حکمت و استقامت و امانت او در نظر وى عظیم آمد، دستور آزادى و احضارش را مجدداً صادر کرد و دستور داد تا با کمال عزّت و احترام احضارش کنند، و گفت: «او را برایم بیاورید تا من او را مخصوص خود سازم»، وقتى او را آوردند و با او به گفتگو پرداخت، گفت: «تو دیگر امروز نزد ما داراى مکانت و منزلت و امانتى، زیرا به دقیق ترین وجهى آزمایش، و به بهترین وجهى خالص گشته اى».

حضرت یوسف در مقام عزیزمصر:

یوسف در پاسخش فرمود: «مرا متصدى خزائن زمین (سرزمین مصر) بگردان که در حفظ آن حافظ و دانایم، و مى توانم کشتى ملت و مملکت را در چند سال قحطى به ساحل نجات رسانیده از مرگى که قحطى بدان تهدیدشان مى کند برهانم». پادشاه پیشنهاد وى را پذیرفته، یوسف دست در کار امور مالى مصر مى شود، و در کشت و زرع بهتر و بیشتر، و جمع طعام و آذوقه و نگهدارى آن در سیلوهاى مجهز با کمال تدبیر سعى مى کند، تا آنکه سالهاى قحطى فرا مى رسد، و یوسف طعام پس انداز شده را در بین مردم تقسیم مى کند و بدین وسیله از مخمصه شان مى رهاند.در همین سنین بود که یوسف به مقام عزیزى مصر مى رسد و بر اریکه سلطنت تکیه مى زند.

برادران حضرت یوسف در سالهای قحطی:

در بعضى از همین سالهاى قحطى بود که برادران یوسف براى گرفتن طعام وارد مصر و به نزد یوسف آمدند، یوسف به محض دیدن، ایشان را مى شناسد، ولى ایشان او را بهیچ وجه نمى شناسند، یوسف از وضع ایشان مى پرسد، در جواب مى گویند ما فرزندان یعقوب هستیم، و یازده برادریم که کوچکترین از همه ما نزد پدر مانده چون پدر ما طاقت دورى و فراق او را ندارد.یوسف چنین وانمود کرد که چنین میل دارد او را هم ببیند و بفهمد که مگر چه خصوصیتى دارد که پدرش اختصاص به خودش داده است، لذا دستور مى دهد که اگر بار دیگر به مصر آمدند حتماً او را با خود بیاورند، آنگاه (براى اینکه تشویقشان کند) بسیار احترامشان نموده بیش از بهایى که آورده بودند طعامشان داد و از ایشان عهد و پیمان گرفت که برادر را حتماً بیاورند. آنگاه محرمانه به کارمندان دستور داد تا بها و پول ایشان را در خورجین هایشان بگذارند، تا وقتى برمى گردند متاع خود را شناخته شاید دوباره برگردند.

امتناع پدرازبردن بنیامین نزد عزیز مصر:

چون به نزد پدر بازگشتند ماجرا و آنچه را که میان ایشان و عزیز مصر اتفاق افتاده بود همه را براى پدر نقل کردند و گفتند که با این همه احترام از ما عهد گرفته که برادر را برایش ببریم و گفته اگر نبریم به ما طعام نخواهد داد. پدر از دادن بنیامین خوددارى مى کند، در همین بین خورجینها را باز مى کنند تا طعام را جابجا کنند، مى بینند که عزیز مصر متاعشان را هم برگردانیده، مجدداً نزد پدر رفته جریان را به اطلاعش مى رسانند، و در فرستادن بنیامین اصرار مى ورزند.او هم امتناع مى کند، تا آنکه در آخر بعد از گرفتن عهد و پیمانهایى خدایى که در بازگرداندن و محافظت او دریغ نورزند رضایت مى دهد، و در عهد خود این نکته را هم اضافه مى کنند که اگر گرفتارى پیش آمد که برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند.آنگاه براى بار دوم مجهز شده بسوى مصر سفر مى کنند در حالى که بنیامین را نیز همراه دارند.

دیدار حضرت یوسف با بنیامین:

وقتى بر یوسف وارد مى شوند یوسف برادر مادرى خود را به اتاق خلوت برده خود را معرفى مى کند و مى گوید من برادر تو یوسفم، ناراحت نباش، نخواسته ام تو را حبس ‍ کنم، بلکه نقشه اى دارم (که تو باید مرا در پیاده کردن آن کمک کنى ) و آن اینست که مى خواهم تو را نزد خود نگهدارم پس مبادا از آن چه مى بینى ناراحت بشوى.و چون بار ایشان را مى بندد، جام سلطنتى را در خورجین بنیامین مى گذارد، آنگاه جارزنى جار مى زند که اى کاروانیان ! شما دزدید، فرزندان یعقوب برمى گردند و به نزد ایشان مى آیند، که مگر چه گم کرده اید؟ گفتند جام سلطنتى را، هر که از شما آنرا بیاورد یک بار شتر جایره مى دهیم، و من خود ضامن پرداخت آنم، گفتند به خدا شما که خود فهمیدید که ما بدین سرزمین نیامده ایم تا فساد برانگیزیم، و ما دزد نبوده ایم، گفتند حال اگر در بار شما پیدا شد کیفرش چیست ؟ خودتان بگویید، گفتند (در مذهب ما) کیفر دزد، خود دزد است، که برده و مملوک صاحب مال مى شود، ما سارق را اینطور کیفر مى کنیم.پس شروع کردند به بازجویى و جستجو، نخست خورجینهاى سایر برادران را وارسى کردند، در آنها نیافتند، آنگاه آخر سر از خورجین بنیامین درآورده، دستور بازداشتش را دادند.
هر چه برادران نزد عزیز آمده و در آزاد ساختن او التماس کردند موثر نیفتاد، حتى حاضر شدند یکى از ایشان را بجاى او بگیرد و بر پدر پیر او ترحم کند، مفید نیفتاد. ناگزیر مایوس شده نزد پدر آمدند.

التماس برادران حضرت یوسف:

چند تن از فرزندان به دستور یعقوب دوباره به مصر برگشتند، وقتى در برابر یوسف قرار گرفتند، و نزد او تضرع و زارى کردند و التماس نمودند که به ما و جان ما و خانواده ما و برادر ما رحم کن، و گفتند که هان اى عزیز! بلا و بدبختى ما و اهل ما را احاطه کرده، و قحطى و گرسنگى از پایمان درآورده، با بضاعتى اندک آمده ایم، تو به بضاعت ما نگاه مکن، و کیل ما را تمام بده، و بر ما و بر برادر ما که اینک برده خود گرفته اى ترحم فرما، که خدا تصدق دهندگان را دوست مى دارد.

معرفی حضرت یوسف به برادرانش:

اینجا بود که کلمه خداى تعالى (که عبارت بود از عزیز کردن یوسف ،على رغم خواسته برادران، و وعده اینکه قدر و منزلت او و برادرش را بالا برده و حسودان ستمگر را ذلیل و خوار بسازد) تحقق یافت و یوسف تصمیم گرفت خود را به برادران معرفى کند، ناگزیر چنین آغاز کرد: «هیچ مى دانید آنروزها که غرق در جهل بودید؟ با یوسف و برادرش چه کردید» (برادران تکانى خورده ) گفتند:« آیا راستى تو یوسفى ؟» گفت: «من یوسفم، و این برادر من است. خدا بر ما منت نهاد، آرى کسى که تقوا پیشه کند و صبر نماید خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمى سازد». گفتند: «به خدا قسم که خدا تو را بر ما برترى داد، و ما چه خطاکارانى بودیم»،

اعتراف به گناه:

و چون به گناه خود اعتراف نموده و گواهى دادند که امر در دست خداست هر که را او بخواهد عزیز مى کند و هر که را بخواهد ذلیل مى سازد، و سرانجام نیک، از آن مردم با تقوا است و خدا با خویشتن داران است، در نتیجه یوسف هم در جوابشان شیوه عفو و استغفار را پیش کشیده چنین گفت: «امروز به خرده حساب ها نمى پردازیم، خداوند شما را بیامرزد»، آنگاه همگى را نزد خود خوانده احترام و اکرامشان نمود، سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده هاى خود بازگشته، پیراهن او را هم با خود برده به روى پدر بیندازند، تا بهمین وسیله بینا شده او را با خود بیاورند.برادران آماده سفر شدند، همینکه کاروان از مصر بیرون شد یعقوب در آنجا که بود به کسانى که در محضرش بودند گفت: من دارم بوى یوسف را مى شنوم، اگر به سستى راى نسبتم ندهید، فرزندانى که در حضورش بودند گفتند: به خدا قسم تو هنوز در گمراهى سابقت هستى.

بینا شدن حضرت یعقوب:

و همینکه بشیر وارد شد و پیراهن یوسف را بصورت یعقوب انداخت یعقوب دیدگان از دسته رفته خود را بازیافت، و عجب اینجاست که خداوند بعین همان چیزى که بخاطر دیدن آن دیدگانش را گرفته بود، با همان، دیدگانش را شفا داد، آنگاه به فرزندان گفت: به شما نگفتم که من از خدا چیرهایى سراغ دارم که شما نمى دانید؟!گفتند: اى پدر! حال براى ما استغفار کن، و آمرزش گناهان ما را از خدا بخواه ما مردمى خطا کار بودیم، یعقوب فرمود: بزودى از پروردگارم جهت شما طلب مغفرت مى کنم که او غفور و رحیم است.

استقبال حضرت یوسف از پدرومادرش:

آنگاه تدارک سفر دیده بسوى یوسف روانه شدند، یوسف ایشان را استقبال کرد، و پدر و مادر را در آغوش گرفت.و امنیت قانونى براى زندگى آنان در مصر صادر کرد و به دربار سلطنتیشان وارد نمود و پدر و مادر را بر تخت نشانید، آنگاه یعقوب و همسرش به اتفاق یازده فرزندش در مقابل یوسف به سجده افتادند.یوسف گفت: پدر جان این تعبیر همان خوابى است که من قبلا دیده بودم، پروردگارم خوابم را حقیقت کرد، آنگاه به شکرانه خدا پرداخت، که چه رفتار لطیفى در دفع بلایاى بزرگ از وى کرد، و چه سلطنت و علمى به او ارزانى داشت.دودمان یعقوب همچنان در مصر ماندند، و اهل مصر یوسف را به خاطر آن خدمتى که به ایشان کرده بود و آن منتى که به گردن ایشان داشت بى نهایت دوست مى داشتند و یوسف ایشان را به دین توحید و ملت آبائش ابراهیم و اسحاق و یعقوب دعوت مى کرد، که داستان دعوتش در قصه زندانش و در سوره مؤمن آمده.
فهرست سوره هایی که نام حضرت یوسف در آن ذکر شده: انعام،یوسف،غافر. نام حضرت یوسف(ع)فرزند یعقوب(ع) ۲۷ بار درقرآن آمده است، (و یک سوره قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است که ۱۱۱ آیه دارد و از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت یوسف(ع)می‎باشد.) حضرت یوسف( علیه السلام )به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا کرده و عزّت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سر محل به خاک سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه برکت در زندگی‎شان باشد.بالاخره رأی بر این شد که جنازه یوسف را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و برکت وجود پاک حضرت یوسف ( علیه السلام ) می‎رسیدند.

تاريخ فوت، محل فوت، هنگام فوت، محل دفن:


جنازه حضرت یوسف ( علیه السلام )را در میان رود نیل دفن کردند تا زمانی که حضرت موسی (علیه السلام ) می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن کردند، تا به وصیت حضرت یوسف ( علیه السلام ) عمل شده باشد.

منابع:
ویکی پدیا
http://www.madfan.ir
http://2008talabehonline.parsiblog.com
http://tarikhema.parsiblog.com
http://wikifeqh.ir

در هنگام ایراد نظر :

از هرگونه توهین ، افترا و بحث های بی پایه خودداری نمایید.

در صورت وجود اشکال در محتویات و یا داشتن اطلاعات تکمیلی از فرم گزارش مشاهیر استفاده کنید .

بدیهی است در صورت مشاهده هر گونه تخلف ایمیل متخلف به مدت یک هفته مسدود خواهد شد .